جز گریه چشم اشک فشان را علاج نیست
جز صبر عاشق نگران را علاج نیست
این شعر به بیان ناامیدی و بینتیجه بودن تلاشها در مواجهه با مشکلات و دردهای زندگی میپردازد. شاعر از سوز و گداز دل و رنجهای عاشقانه سخن میگوید و تأکید میکند که هیچ درمانی برای این دردها جز صبر و سکوت نیست. او از تسلیم شدن در برابر سرنوشت و ناپایداری جهان صحبت کرده و میگوید که بعضی زخمها مانند زخم زبان درمانشدنی نیستند. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که گاه تنها راهی که میماند، پذیرش واقعیت و پیچیدگیهای زندگی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
جز گریه چشم اشک فشان را علاج نیست
جز صبر عاشق نگران را علاج نیست
درمانده ام به دست دل هرزه گرد خویش
در دست باد برگ خزان را علاج نیست
تن در کشاکش فلک سفله داده ام
جز پیروی دست، کمان را علاج نیست
عنقا اگر نه گرد فشاند ز بال خویش
ناسور زخم تیغ زبان را علاج نیست
طوفان اگر نه شعله کشد از دل تنور
خار و خس بسیط جهان را علاج نیست
آن را که زد شراب، علاجش بود شراب
دردسر فلک زدگان را علاج نیست
صائب به دست باد بود تا عنان زلف
جز پیچ و تاب رشته جان را علاج نیست