می سنگ اگر زند به ایاغم شگفت نیست
گر بوی گل خورد به دماغم شگفت نیست
شاعر در این ابیات بیان میکند که اگرچه احساسات و تجربیاتش باعث واکنشهای عجیب و غریبی میشوند، اما این مسأله برای او شگفتانگیز نیست. او اشاره دارد که بوی گل و خون مشک به او خاصیت میدهد و داغی پروانه در آتش احساساتش طبیعی است. او از احساسات شدید خود نسبت به معشوق و دلتنگیاش برای همراهانش میگوید و در نهایت تأکید میکند که درونش مملو از آتش و شور و شوق است و این مسئله برایش عجیب نیست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
می سنگ اگر زند به ایاغم شگفت نیست
گر بوی گل خورد به دماغم شگفت نیست
سودای زلف ریشه به مغزم دوانده است
خون مشک اگر شود به دماغم شگفت نیست
پروانه داغ گرمی هنگامه من است
دامن اگر زند به چراغم شگفت نیست
از کاوکاو ناخن الماس اگر جهد
برق از سیاه خانه داغم شگفت نیست
با عندلیب هم سبق ناله بوده ام
دلتنگ اگر ز صحبت زاغم شگفت نیست
صائب ز سوز سینه آتش فشان اگر
آتش چکد ز پنبه داغم شگفت نیست