خون در دلم ز غیرت آن گوشواره است
عالم سیاه در نظرم زان ستاره است
این شعر به توصیف احساسات عمیق و تاریک شاعر میپردازد. او به خاطر غم و غیرت به یاد شخصی خاص، احساس درد و عصبانیت میکند و دنیای اطرافش را سیاه و بیروح میبیند. شاعر خود را مانند کودک یتیمی در خاک میداند که در کنار خودش آرامش نمییابد. او در برابر سختیهای زندگی احساس ناتوانی میکند و به یاد آتش عشق و آرزوهایش که شبیه به سنگ سخت است، میافتد. شاعر به روزگارش شکایت دارد و به سرنوشتش میاندیشد، در حالی که میداند که هرچند تلاش میکند، در نهایت ممکن است به مقصد نرسد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خون در دلم ز غیرت آن گوشواره است
عالم سیاه در نظرم زان ستاره است
چون کودک یتیم درین تیره خاکدان
پهلوی خشک خویش مرا گاهواره است
بر من چنین که سخت گرفته است روزگار
آزاده آن شرار که در سنگ خاره است
تیغ دو دم ندیده چه بیداد می کند
آن ساده دل که طالب عمر دوباره است
صائب کسی که عاقبت اندیش اوفتاد
هر چند در ره است به منزل سواره است