تا چشم من به گوشه عزلت فتاده است
از دیده ام سراسر جنت فتاده است
این شعر درباره حالتی از تنهایی و غربت است که شاعر احساس میکند. او به تأمل در زندگی و رنجهایی که وجود دارد میپردازد. او به احساسات عمیق خود اشاره میکند و میگوید که حتی در سکوت هم درد میکشد. در این حال، او به امید حمایت و کمک اشاره میکند و از دشواریهایی که در زندگی با آنها مواجه است، سخن میگوید. وزن سنگین ملامت و ناملایمات زندگی را به تصویر میکشد، و در نهایت به این فکر میرسد که در جستجوی حقیقت و آرامش است. شاعر در پایان به تأثیراتی که انتخابها و اقداماتش بر روی زندگیاش میگذارد نیز اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تا چشم من به گوشه عزلت فتاده است
از دیده ام سراسر جنت فتاده است
داند که روح در تن خاکی چه می کشد
هر نازپروری که به غربت فتاده است
چون شمع آه می کشم از بهر خامشی
تا کار من به دست حمایت فتاده است
دیوار اگر فتد به سرش چتر دولت است
بر فرق هر که سایه منت فتاده است
داند که خار و خس چه ز گرداب می کشد
آن را که ره به حلقه صحبت فتاده است
از آسیای چرخ نشد نرم دانه ای
دنبال من چه سنگ ملامت فتاده است؟
اکنون که رعشه از کف من برده اختیار
دستم به فکر دامن فرصت فتاده است
دل را ز درد و داغ محبت شکیب نیست
در بحر بیکنار حقیقت فتاده است
با دیده ای که می شود از نور ذره آب
کارم به آفتاب قیامت فتاده است
چون از کنار دست نشویم که کشتیم
صائب به چارموجه کثرت فتاده است