آتش به مغزم از می احمر گرفته است
این پنبه از فروغ گهر درگرفته است
این شعر به تجربههای درونی و عاطفی شاعر اشاره دارد. شاعر به احساسات شدید و دردناک خود پرداخته و از آتش عشق و دلتنگی میگوید. او در میان غم و سختیها، به جستجوی نور و زندگی است. تمثیلهایی چون "آتش به مغزم" و "دل در میان داغ جگرسوز" نشاندهندهٔ تلاطم روحی اوست. همچنین، شاعر ارتباطات عمیق انسانی و رابطهاش با معشوق را به تصویر میکشد، و در عین حال از سختیهایی که بر او رفته، سخن میگوید. نهایتاً، او بیان میکند که این احساسات و تجربیات، او را در جستجوی نور و حقیقت زندگی نگه داشته است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آتش به مغزم از می احمر گرفته است
این پنبه از فروغ گهر درگرفته است
آتش ز اشک در مژه تر گرفته است
این رشته از فروغ گهر در گرفته است
نخل خزان رسیده اگر نیستم، چرا
هر پاره از دلم ره دیگر گرفته است؟
دل در میان داغ جگرسوز گم شده است
این بحر را سیاهی عنبر گرفته است
دلها به جای نامه اعمال می پرند
آفاق، رنگ عرصه محشر گرفته است
تیغ تو غوطه در جگر آتشین زده است
ماهی نگر که خوی سمندر گرفته است
مژگان به هم نمی زند از آفتاب حشر
آیینه ای که عکس تو در بر گرفته است
صد پیرهن عرق نگه شرم کرده است
تا با تو آشنایی ما در گرفته است
تا آب زندگی دو قدم راه بیش نیست
آیینه پیش راه سکندر گرفته است
زان روی آتشین که دو عالم نقاب اوست
بر هر دلی که می نگرم در گرفته است
داغ است چرخ از دل پر آرزوی ما
از عود خام ما دل مجمر گرفته است
خونم که می شکافت به تن پوست چون انار
در تیغ او قرار چو جوهر گرفته است
صائب چراغ زندگی ماست بی فروغ
تا داغ، سایه از سر ما برگرفته است