غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۹۶۰

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

یک دل هزار زخم نمایان نداشته است

یک گل زمین هزار خیابان نداشته است

۲

کنعان ز آب دیده یعقوب شد خراب

ابر سفید این همه باران نداشته است

۳

جز روی او که در عرق شرم غوطه زد

یک برگ گل هزار نگهبان نداشته است

۴

بر عندلیب زمزمه عشق تهمت است

عاشق دماغ سیر گلستان نداشته است

۵

خود را چنان که هست تماشا نکرده است

هر دلبری که عاشق حیران نداشته است

۶

خوان سپهر و سفره خاک و بساط دهر

پیش از ظهور عشق نمکدان نداشته است

۷

خواهی شوی عزیز، ز چاه وطن برآی

یوسف بهای آب به کنعان نداشته است

۸

صد جان بهای بوسه طلب می کنی ز خلق

دیگر مگر کسی لب خندان نداشته است؟

۹

صائب اگر چه قلزم عشق آرمیده نیست

در هیچ عهد این همه طوفان نداشته است

بازگشت به سروده‌های صائب