دستی به جام باده حمرایم آرزوست
دست دگر به گردن مینایم آرزوست
شاعر در این شعر آرزوهایش را بیان میکند. او آرزو دارد که در میخانه دستی بر جام باده بزند و دیگری را به گردن مینا بیفکند. او از دلتنگیهایی که در صحرای زندگی دارد، که مانند ریگ در بیابان است، سخن میگوید و آرزو دارد از چنین گرفتاریهایی رهایی یابد. او میخواهد با پاهای آهنینش به دور از درد و رنج بچرخد و از زخمهای درونش رهایی یابد، درست مانند مسیح. شاعر احساس میکند که دلش تاریک شده و آرزو دارد همدمی داشته باشد که به او روشنی ببخشد. او همواره در پی بوسهای از معشوقش است، حتی اگر این آرزو بیبهانه باشد. با دیدن معشوق، تمامی وجودش به او گره میخورد و آرزوی او تنها زیبایی و محبت است. شاعر در نهایت اشاره میکند که هرچقدر پاداش بهشت از چشمش دور باشد، دیدن چهره زیبای معشوقش برای او همانیست که میجوید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دستی به جام باده حمرایم آرزوست
دست دگر به گردن مینایم آرزوست
چون ریگ، سیر دامن صحرایم آرزوست
تخت روان ز آبله پایم آرزوست
پرگاروار با قدم آهنین خویش
گشتن به گرد نقطه سودایم آرزوست
تا از جگر برآورم این خارها که هست
از دهر سوزنی چو مسیحایم آرزوست
گردد ز بیم سوختن خود کباب من
بیدرد را گمان که تماشایم آرزوست
نتوان به عیب خویش رسیدن ز راه چشم
آیینه داری از دل بینایم آرزوست
آیینه ام سیه شده از قحط همنفس
روشنگری ز طوطی گویایم آرزوست
امید بوسه از دهن تنگ آن نگار
بیجاست گرچه، خواهش بیجایم آرزوست
زان دم که چشم من به سراپای او فتاد
گشتم تمام چشم و سراپایم آرزوست
عالم به چشم من دل فرعون گشته است
صبح امید ازان ید بیضایم آرزوست
صائب بهشت اگرچه نیاید به چشم من
دزدیده دیدن رخ زیبایم آرزوست