پوچ است هر سری که نه در وی هوای توست
سهوست سجده ای که نه بر خاک پای توست
در این شعر، شاعر به توصیف عشق و احساسات عمیق خود نسبت به معشوق میپردازد. او بیان میکند که هر کسی که در سرش هوای معشوق نیست، بیفایده است. سجدهای که نه بر خاک پای او باشد، سهو و اشتباه است. او از حسرت دیدار معشوق میگوید و اینکه شادی واقعی تنها در وجود معشوق است. شاعر تأکید میکند که آفتاب به خاطر جمال معشوق شرمنده است و در بهشت واقعی فقط با بند قبای معشوق ممکن میشود. شاعر همچنین اشاره میکند که با هر گلی که در باغ میرویید، دعای معشوق در زبانش جاری است و هر دل بیقرار، امروز در بند زلف معشوق است. او میگوید در حریم معشوق، خودپرستان جایی ندارند و بیگانه جریان عشق را نمیفهمد. در نهایت، کسی که برای عشق آماده است، باید برای او جان خود را فدای معشوق کند؛ چرا که زندگی و مرگش به خاطر اوست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
پوچ است هر سری که نه در وی هوای توست
سهوست سجده ای که نه بر خاک پای توست
طبل رحیل هوش من آواز پای توست
حسرت نصیب دیده من از لقای توست
در پرده های چشم شکر خواب صبح نیست
شیرینیی که در دو لب جانفزای توست
خون می کند عرق ز شفق هر صباح و شام
از بس که آفتاب خجل از لقای توست
در باز کردن در باغ بهشت نیست
فیضی که در گشودن بند قبای توست
ظرف وصال نیست من تنگ ظرف را
طبل رحیل هوش من آواز پای توست
خودداری سپند در آتش بود محال
خالی است جای من به حریمی که جای توست
هر شاخ گلی که دست کند در چمن بلند
از روی صدق ورد زبانش دعای توست
هر دل رمیده ای که بساط زمانه داشت
امروز در کمند دو زلف رسای توست
ره نیست در حریم تو هر خودپرست را
بیگانه هر که گشت ز خود آشنای توست
چون ترک دلبری ننمایند دلبران ؟
چون هر کجا دلی که بود مبتلای توست
استادگی چگونه کند در نثار جان؟
صائب که مرگ و زندگیش از برای توست