شاهنشهی است عشق که عالم گدای اوست
برخاست هر که از سر عالم لوای اوست
این شعر درباره عظمت و قدرت عشق سخن میگوید و الهامبخش آن را شاهانه توصیف میکند. شاعر به تمجید از عشق میپردازد که جهانیان را به خود جذب میکند و آزادی واقعی را در قناعت میداند. او با بیانی احساسی، تاثیری که این عشق بر زندگیاش دارد را بیان میکند و به نوعی از درد و رضایت نسبت به این عشق میگوید. تصاویر زیبایی از طبیعت و زندگی به کار گرفته شده است تا عمق احساسات عاشقانه و وابستگیهای انسانی را نشان دهد. در نهایت، شاعر از درد و رنج ناشی از عشق، و همچنین لذتی که از آن میبرد، سخن میگوید و عشقی را که هم زندگیاش را تحت تاثیر قرار داده و هم او را به وجد آورده، ستایش میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شاهنشهی است عشق که عالم گدای اوست
برخاست هر که از سر عالم لوای اوست
آزاده ای که کنج قناعت گرفته است
شیرازه حضور جهان بوریای اوست
آن مطربی که پرده ما را دریده است
رقص فلک ز زمزمه جانفزای اوست
در دام می کشد دل صحرایی مرا
این مردمی که با نگه آشنای اوست
در چشمه سار تیغ تو تا چند خون خورد؟
مرگی که زندگانی من از برای اوست
بیدرد نیستم که شکایت کنم ز جور
هر شکوه ای که هست مرا از وفای اوست
چون در رکاب برق سواران سفر کند؟
بیچاره ای که شیشه دل زیر پای اوست
مسند به روی دست سلیمان فکنده است
تا مور پا شکسته ما در هوای اوست
فردوس را ز داغ تغافل کند کباب
کبری که در دماغ من از کبریای اوست
زنجیر پاره کردن سوداییان عشق
موقوف باز کردن بند قبای اوست
صائب کسی که خرمن من سوخته است ازو
ابر بهار، سایه دست سخای اوست