صبح امید من نفس سرد من بس است
چشم سفید، روزن بیت الحزن بس است
این شعر به توصیف احساسات عمیق شاعر میپردازد. او از سردی و ناامیدی صبحگاهی صحبت میکند و از زخمهای درونی خود یاد میکند. به تنگدستی روحی و کمبودهایی که در زندگیاش حس میکند اشاره دارد و به دنبال زیباییهایی است که از دست داده است. شاعر از درد ناشی از عشق و بیوفایی میگوید و به قوت دعاهای خود برای مقابله با مشکلات اشاره میکند. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که حتی اگر همهمه بلبلان به گوش نرسد، صدای کلام و احساسات او به اندازه کافی تأثیرگذار و پرقدرت است. شعر نشاندهندهٔ تلاش شاعر برای رسیدن به آرامش و معنای زندگی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
صبح امید من نفس سرد من بس است
چشم سفید، روزن بیت الحزن بس است
دستم غبار دامن پاکان نمی شود
بویی مرا ز یوسف گل پیرهن بس است
تر می شود به نامه خشکی دماغ من
برگ خزان رسیده مرا از چمن بس است
عنوان بود نمکچش مکتوب سر به مهر
زان غنچه لب وظیفه من یک سخن بس است
زان میوه ها که وعده به فردوس داده اند
ما را به نقد، نکهت سیب ذقن بس است
پروانه وار سوختن از بی مروتی است
آن را که روی گرمی ازین انجمن بس است
از شغل دلخراش تو بدنام گشت عشق
نقشی دگر بر آب زن ای کوهکن، بس است
محتاج نیستم به سپرداری کسی
جوهر دعای جوشن شمشیر من بس است
صائب ز بلبلان نشود گر صدا بلند
کلک سخن طراز هم آواز من بس است