خشتی مرا ز کوی تو در زیر بس است
سرمایه فراغت من اینقدر بس است
این شعر به بیان احساسات شاعر در مورد عشق و دردهای ناشی از آن میپردازد. شاعر میگوید که با یک نگاه یا اشاره از محبوب کافیست، و عشق نیازی به بند و زنجیر ندارد. او از غم و دوری صحبت میکند و میگوید که اشک و یاد محبوب برایش کافی است. شاعر به غم روزگار و مشکلات زندگی اشاره دارد و بیان میکند که چقدر انتظار و امید به عشق اهمیت دارد. او بر این باور است که حتی یک نکته کوچک از معشوق میتواند دنیایی از معنا و احساس به همراه داشته باشد. در نهایت، شاعر بر اهمیت عشق و احساسات اشاره کرده و میگوید که زیباییهای این احساسات نیازی به تزیین و شرح و بسط ندارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خشتی مرا ز کوی تو در زیر بس است
سرمایه فراغت من اینقدر بس است
عشاق را به بند گران احتیاج نیست
زنجیر پای مو هوای شکر بس است
چون شمع، گریه در کرم دست حلقه کرد
این تیغ آبدار مرا بر کمر بس است
از تنگنای چرخ شکایت چه می کنی؟
فتح قفس، شکستگی بال و پر بس است
آنجا که خار دست به ترکش زند، چو گل
پیشانی گشاده به جای سپر بس است
از بهر برفروختن چهره امید
یک قطره اشک گرم به وقت سحر بس است
جرم سفینه تو که بر سنگ خورده است
نومید بازگشتن موج خطر بس است
بیخوابی که چشم تو ترسیده است ازو
سود حقیقی تو همان از سفر بس است
از زلف یار و از دهنش نکته ای بگو
درس مطول و سخن مختصر بس است
گر امتیاز نام بود مطلب از اثر
این امتیاز کز تو نماند اثر بس است
خاک من و سبو ز خرابات مشرب است
بالین ز دست خویش مرا زیر سر بس است
از یک سخن حقیقت هر کس عیان شود
بهر نمونه از صدفی یک گهر بس است
صائب مرا به سرمه خلق احتیاج نیست
آن خط مشکبار را در نظر بس است