غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۹۰۰

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

آیینه دار روی تو شرم و حیا بس است

پهلونشین سرو تو بند قبا بس است

۲

خود را مزن بر آتش خونهای بیگناه

دست ترا بهار و خزان حنا بس است

۳

بشکن به ناز بر سر شمشاد شانه را

زلف ترا ز حلقه به گوشان صبا بس است

۴

ما را کجاست طالع گل، خار این چمن

دامن اگر نمی کشد از دست ما بس است

۵

رشکی به آفتاب پرستان نمی برم

محراب خاکساریم آن نقش پا بس است

۶

اظهار عشق را به زبان احتیاج نیست

چندان که شد نگه به نگه آشنا بس است

۷

صائب به خاک پای وی از سرمه صلح کن

در دودمان چشم تو این توتیا بس است

بازگشت به سروده‌های صائب