آیینه دار روی تو شرم و حیا بس است
پهلونشین سرو تو بند قبا بس است
این شعر به زیبایی و جذابیت یک معشوق میپردازد و شاعر با استفاده از تصاویری زیبا و نمادین، احساسات خود را ابراز میکند. او از شرم و حیا در آینه، زیبایی ظاهری و درونی مخاطب، و عشق عمیق بدون نیاز به کلمات صحبت میکند. شاعر به نوعی تأکید دارد که عشق و زیباییهای معشوق کافی است و نیازی به ادا و اطوار بیشتری نیست. همچنین به تضاد و اندوهی که در عشق وجود دارد، اشاره میکند و از عشق خالصی صحبت میکند که در نگاهها و احساسات منتقل میشود. در نهایت، تاکید بر این دارد که بودن در کنار معشوق و تجربه این عشق خود به تنهایی کافی و لازم است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آیینه دار روی تو شرم و حیا بس است
پهلونشین سرو تو بند قبا بس است
خود را مزن بر آتش خونهای بیگناه
دست ترا بهار و خزان حنا بس است
بشکن به ناز بر سر شمشاد شانه را
زلف ترا ز حلقه به گوشان صبا بس است
ما را کجاست طالع گل، خار این چمن
دامن اگر نمی کشد از دست ما بس است
رشکی به آفتاب پرستان نمی برم
محراب خاکساریم آن نقش پا بس است
اظهار عشق را به زبان احتیاج نیست
چندان که شد نگه به نگه آشنا بس است
صائب به خاک پای وی از سرمه صلح کن
در دودمان چشم تو این توتیا بس است