دیوانه خموش به عاقل برابرست
دریای آرمیده به ساحل برابرست
این شعر به بیان آرمانها و احساسات عمیق عشق و هجر میپردازد. شاعر با تشبیهات زیبا نشان میدهد که دیوانگی و عاقل بودن، یا سکون و تحرک در عشق، همگی ارزش و برابرند. او به تصویر کشیدن درد و رنج یتیمی و سوختگان عشق نیز اشاره میکند و تأکید میکند که دلجویی و همدردی در برابر غمهای انسانی از اهمیت بالایی برخوردارند. همچنین، نقش عشق و زیباییهای آن در زندگی و مرگ را به تصویر میکشد و به درک عمیقتری از این احساسات میرسد. در نهایت، او بر اهمیت صلح و همدلی تأکید میکند و میگوید که یک قطره اشک میتواند به اندازه صد دل دردی را تسکین دهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دیوانه خموش به عاقل برابرست
دریای آرمیده به ساحل برابرست
گردی که خیزد از قدم رهروان عشق
با سرمه سیاهی منزل برابرست
دارد به چهره گوهر ما در محیط عشق
گرد یتیمیی که به ساحل برابرست
در وصل و هجر، سوختگان گریه می کنند
از بهر شمع، خلوت و محفل برابرست
رحم است بر کسی که نرست است از خودی
این قید با هزار سلاسل برابرست
دلگیر نیستم که دل از دست داده ام
دلجویی حبیب به صد دل برابرست
در زیر پای سدره و طوبی است مرقدش
هر کشته را که جلوه قاتل برابرست
می رقصی از نشاط می ناب، غافلی
کاین رقص با تپیدن بسمل برابرست
فهم رموز عشق ز ادراک برترست
اینجا شعور عالم و جاهل برابرست
دست از طلب مدار که دارد طریق عشق
از پا فتادنی که به منزل برابرست
آخر به وصل شمع چو پروانه می رسد
هر دیده را که روشنی دل برابرست
در کشوری که عشق گرانمایه، گوهری است
در یتیم و آبله دل برابرست
صائب ز دل به دیده خونبار صلح کن
یک قطره اشک گرم به صد دل برابرست