آن بلبلم که باغ و بهارم دل خودست
آن طوطیم که آینه دارم دل خودست
این شعر درباره احساسات عمیق و درونی شاعر است. شاعر به توصیف دل خود و وابستگیهایش به باغ و بهار و عشق میپردازد. او میگوید که دستش به دنبال ساحلی نمیرسد و در دریا تنهاست، در حالی که دلش را با افکار و احساساتش مشغول کرده است. شاعر به زیبایی و روشنی دل خود اشاره میکند و بیان میکند که هیچ کس نمیتواند جای او را بگیرد و نور چشمانش فقط از دل خودش میتابد. در نهایت، او به اهمیت درون خود و عدم نیاز به چیزهای خارجی تأکید میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آن بلبلم که باغ و بهارم دل خودست
آن طوطیم که آینه دارم دل خودست
دستم نمی رسد به گریبان ساحلی
زین بحر بیکنار کنارم دل خودست
هر مشکلی که بود گشودم به زور فکر
مانده است عقده ای که به کارم دل خودست
چون ماه چارده به سر خوان آفتاب
پیوسته رزق جان فگارم دل خودست
از دیگران چراغ نخواهد مزار من
کز سوز سینه شمع مزارم دل خودست
از شرم نیست بال و پر جستجو مرا
چون باز چشم بسته شکارم دل خودست
فارغ ز نور عاریه چون چشم روزنم
خورشید و ماه لیل و نهارم دل خودست
صائب به سرمه دگران نیست چشم من
روشنگر دو دیده تارم دل خودست