با چهره شکفته گلستان چه حاجت است؟
با خط و زلف، سنبل و ریحان چه حاجت است؟
این متن مجموعهای از اشعار است که به توصیف لحظات علاقه و عشق میپردازد. شاعر با تکیه بر زیباییها و جلوههای ظاهری همچون گلها و بافتههای زینتی، به این نتیجه میرسد که در وجود عشق و احساسات عمیق، نیازی به تزئینات و ظواهر نیست. احساسات خام و دلتنگیهای عاشقانه، خود به تنهایی ارزشمند و کافی هستند. او همچنین به نقد و بررسی دنیا و ارتباطات انسانی میپردازد، و به این نکته اشاره میکند که بسیاری از جنبههای زندگی، مانند زیباییهای ظاهری یا تعهدات اجتماعی، در برابر عمق احساسات انسانی و عشق به یکدیگر بیمعنا هستند. به طور کلی، این شعر یک بیان عمیق از واقعیتهای عشق و احساسات انسانی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
با چهره شکفته گلستان چه حاجت است؟
با خط و زلف، سنبل و ریحان چه حاجت است؟
روی ترا به زلف پریشان چه حاجت است؟
آتش چو سرکش است به دامان چه حاجت است؟
دریای آرمیده به آشوب تشنه است
شور مرا به سلسله جنبان چه حاجت است؟
از دامن است شعله جواله بی نیاز
گرداب را به شورش طوفان چه حاجت است؟
آتش گل همیشه بهارست عشق را
پروانه را به سیر گلستان چه حاجت است؟
زندان بود به مردم خودبین سواد شهر
از خود رمیده را به بیابان چه حاجت است؟
عالم به چشم آینه گردد سیه ز آب
دل زنده را به چشمه حیوان چه حاجت است؟
باشد ز چوب منع دربسته بی نیاز
با جبهه گرفته به دربان چه حاجت است؟
از سینه های چاک بود فتح باب دل
این در چو باز شد به گریبان چه حاجت است؟
ریزش چه کار با دل بی آرزو کند؟
آن را که تخم سوخت به باران چه حاجت است؟
گلچین چه گل ز گلشن دربسته می برد؟
با روی شرمناک، نگهبان چه حاجت است؟
اکنون که سوخت گرمی پرواز بال من
دیگر مرا به شمع شبستان چه حاجت است؟
از دل، گرفتگی به تماشا نمی رود
نقش و نگار بر در زندان چه حاجت است؟
ما خون خود حلال به تیغ تو کرده ایم
از خاک ما کشیدن دامان چه حاجت است؟
پیری ز میل سیب زنخدان حجاب نیست
در میوه بهشتی به دندان چه حاجت است؟
شد رهنما به حق چو مرا درد بی دوا
صائب دگر به ناز طبیبان چه حاجت است؟