دلم ز گریه مستانه هم صفا نگرفت
فغان که آب شد آیینه و جلا نگرفت
این شعر حاکی از حسرت و درد عمیق است. شاعر از گریه و غم خود سخن میگوید و احساس میکند که آرامشی نمییابد. او به ناکامیهایش در بیان شکایت و درد دلش اشاره میکند و میگوید که کسی نمیتواند با او ارتباط برقرار کند. شاعر به بیثمری عمر خود اشاره کرده و احساس میکند که سرنوشتش بیعدالتی بوده است. او از بار سنگین عشق و زندگی خسته است و به نظر میرسد به شدت به دلسوختگی و عدم درک از سوی دیگران دچار است. نهایتاً، او به قدرت دعا و نیازش به آن اشاره کرده و میگوید که دستش به دعا نمیرسد و در تلاش برای تغییر وضعیتش ناکام است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دلم ز گریه مستانه هم صفا نگرفت
فغان که آب شد آیینه و جلا نگرفت
نیامد از ته حرف شکوه ام به زبان
شرر ز آتش آسوده ام هوا نگرفت
کجا به مردم بیگانه انس می گیرد؟
رمیده ای که سلامی ز آشنا نگرفت
ز چشم، کاسه دریوزه سیر چشمی من
به رنگ بی بصران پیش توتیا نگرفت
ز مد عمر، نصیبش سیاهکاری بود
کسی که سرخط مشق جنون ز ما نگرفت
شود به باد کجا حکم او روان چون آب؟
سبکروی که هوا را به زیر پا نگرفت
بس است سایه تیر تو استخوان مرا
مرا به زیر پر و بال اگر هما نگرفت
کجا رسدبه گریبان مدعا صائب؟
که دست کوته ما دامن دعا نگرفت