ز فرقت تو ز دل امشب اضطراب نرفت
ستاره محو شد و چشم من به خواب نرفت
شاعر در این شعر به احساس درد و جدایی از محبوبش اشاره میکند. او از اضطراب و غم ناشی از فراق میگوید و احساس میکند که بدون لبخند و حضور محبوبش، شادی برایش بیمزه و تلخ است. شاعر از دلتنگیاش و بیتابیاش در برابر این جدایی مینالد و اشاره میکند که بسیاری از آلام و رنجها ناشی از این فاصله است. او به ستارهای اشاره میکند که در تاریکی گم شده و به نیروی خود در برابر مشکلات میبالد. در نهایت، شاعر به زیبایی شراب و لذت از زندگی در کنار دوستان در خرابات میپردازد، جایی که بدون هیچ قاعدهای میتواند فراموشی بیابد. این شعر نشاندهندهی حسرت و عاشقانهای عمیق در دل شاعر است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز فرقت تو ز دل امشب اضطراب نرفت
ستاره محو شد و چشم من به خواب نرفت
چگونه بی لب او عیش من شود شیرین؟
که از جدایی گل تلخی از گلاب نرفت
همیشه در ته دل بود ازو شکایت من
ازین خرابه برون دود این کباب نرفت
ستاره که درین خاکدان بلندی یافت؟
که چون شرر ز جهان با صد اضطراب نرفت
که داد در سر خود جای، باد نخوت را؟
که دست خالی ازین بحر چون حباب نرفت
چنین که من به دم تیغ می روم به شتاب
ز کوه، سی به دریا این شتاب نرفت
نهشت گریه ما را به روی کار آید
چه ظلمها که ز آتش بر این کباب نرفت
چها نمی کشم از وعده سبکسیرش
خوشا کسی که پی جلوه سراب نرفت
خوشم به مشرب صائب که بهر رهن شراب
به سیر کوی خرابات بی کتاب نرفت