فغان که هستی من در ورق شماری رفت
حیات من چو قلم در سیاه کاری رفت
در این شعر، شاعر از درد و رنجهای زندگی خود سخن میگوید و حسرت میخورد که وجود او همچون یک ورق از شمارههای کاغذی به هدر رفته است. او بیان میکند که حیاتش مانند قلمی در سیاهکاریهای زندگی مستمر از بین رفته و امیدش بینتیجه مانده است. با اشاره به از دست دادن نشانههای زندگی و زیباییها، شاعر از غربت و دوری از وطنش گله میکند. او نیز به ناپایداری عمر و تأثیرات منفی آن بر زندگیاش اشاره دارد و در نهایت به نابودی و بیمعنایی زندگیاش اشاره میکند. با این حال، احساس ناامیدی او در نهایت به گوشهای از امید و رستاخیز ختم میشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
فغان که هستی من در ورق شماری رفت
حیات من چو قلم در سیاه کاری رفت
به خون دل، ورقی چند را سیه کردم
چو لاله زندگیم در سیاه کاری رفت
نکرده غنچه امید من دهن را باز
سبک ز گلشن من باد نوبهاری رفت
زمین پاک غریبی عزیز کرده مرا
اگر چه یوسف من از وطن به خواری رفت
نشد چو سون ازین خرقه سر برون آرم
تمام رشته عمرم به پینه کاری رفت
اگر چه نقش مساعد نشد، به این شادم
که نقد زندگی من به خوش قماری رفت
قلم ز دست بیفکن که روز رستاخیز
برون ز آتش نتوان به نی سواری رفت
نمی شود نکند آرمیده اش صائب
سبکروی که حیاتش به بیقراری رفت