ز زخم تیغ زبان هوش من بلندی یافت
ز نیش، چاشنی نوش من بلندی یافت
این شعر به توصیف احساسات عمیق و تغییرات درونسوزِ شاعر میپردازد. شاعر از زخمهای زبانی و دردهای عشق سخن میگوید که باعث بیداری و آگاهی او از خود و دنیایش شدهاند. او به تصویر کشیدن احساساتش میپردازد، از جمله آتش عشق که وجودش را در بر گرفته و بر بلندیهای فکری و عاطفیاش تاثیر گذاشته است. شاعر همچنین از تجارب معنوی و بیدار شدن از خواب غفلت میگوید و به این نکته اشاره میکند که این بیداری نه تنها او را نزدیکتر به خود و عشق میکند، بلکه او را به درک عمیقتری از وجودش میرساند. در نهایت، او از وابستگی به دنیا و دیگران سخن میگوید و این را به شکلی زیبا و شاعرانه بیان میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز زخم تیغ زبان هوش من بلندی یافت
ز نیش، چاشنی نوش من بلندی یافت
نفس به سینه صبح سخن گره شده بود
چو مشرق این علم از دوش من بلندی یافت
ز عشق آتشی افتاد در وجود مرا
که سقف نه فلک از جوش من بلندی یافت
درین ریاض من آن قمریم که قامت سرو
ز تنگ گیری آغوش من بلندی یافت
به شیشه خانه افلاک می زند خود را
چنین که خشت خم از جوش من بلندی یافت
مرا ز دیده بندگان مکن بیرون
که حلقه فلک از گوش من بلندی یافت
ز خواب بیخبران گشت چشم من بیدار
ز مستی دگران هوش من بلندی یافت
هزار عقده دل چون نسیم صبح گشود
دمی که از لب خاموش من بلندی یافت
نبود هوش مرا تا خبر ز خویشم بود
ز فیض بیخبری هوش من بلندی یافت
یکی هزار شد از بند، عشق پنهانم
ز کاوش آتش خس پوش من بلندی یافت
ز هر زمین که غباری بلند شد صائب
به قصد آینه هوش من بلندی یافت