فغان که گرد سر او نمی توانم گشت
چو زلف بر کمر او نمی توانم گشت
این شعر درباره عشق و ناامیدی شاعر نسبت به معشوقش است. شاعر میگوید که نمیتواند به دور سر معشوق بچرخد و از عشق او به دور بماند. او همیشه در دلش به معشوق فکر میکند، اما به خاطر زیبایی و نگاه جالب معشوق، از فاصله دور نمیتواند به او نزدیک شود. شاعر از بیپر و بالی خود ناراحت است، چرا که نمیتواند به طور واقعی به معشوق دسترسی پیدا کند. در نهایت، او از هر دو جهان بیخبر شده است و نمیتواند از یاد معشوقش غافل شود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
فغان که گرد سر او نمی توانم گشت
چو زلف بر کمر او نمی توانم گشت
همیشه گرد دلش بی حجاب می گردم
اگر چه گرد سر او نمی توانم گشت
ز بس که تیر نگاهش بلند پروازست
ز دور در نظر او او نمی توانم گشت
مرا ز بی پر و بالی غمی که هست این است
که گرد بام و در او نمی توانم گشت
ازان ز هر دو جهان بیخبر شدم صائب
که غافل از خبر او نمی توانم گشت