ز من مپرس که چون بر تو ماه و سال گذشت
که روز من به شتاب شب وصال گذشت
این شعر به حالتی از اندوه و تاسف شاعر اشاره دارد، که در گذر زمان و تغییرات زندگی احساس گمگشتگی و ناامیدی میکند. شاعر از گذشته و لحظات زیبای وصال و دیدار یاد میکند، در حالی که زمان به سرعت میگذرد و او در حسرت آن لحظات به سر میبرد. او خود را به یک پرنده غمگین تشبیه میکند که در فصلهای مختلف زندگی با تلخی و درد مواجه است. همچنین، بر توانایی انسانی و بیفایده بودن تلاش برای فرار از واقعیت زندگی تاکید میکند. شاعر با توصیفاتی شاعرانه، حسرت و حیرت خود را از زندگی و گذر عمر بیان میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز من مپرس که چون بر تو ماه و سال گذشت
که روز من به شتاب شب وصال گذشت
درین ریاض من آن عندلیب دلگیرم
که نوبهار و خزانم به زیر بال گذشت
گرفت دامن من چون گلاب، گریه تلخ
چو گل به هفته عمری که بی ملال گذشت
کنون که گشت زمین گیر حیرت، آغوشم
ازین چه سود که بر خاکم آن نهال گذشت؟
چراغ کشته من در گرفت بار دگر
ز بس که یار ز خاکم به انفعال گذشت
اگر چه خضر بود ساقی و می آب حیات
نمی توان ز لب خشک چون سفال گذشت
مکن به خوردن خشم و غضب ملامت من
نمی توانم ازین لقمه حلال گذشت
تمام حیرت دیدار و آه افسوسم
اگر چه زندگیم جمله در وصال گذشت
به کوچه قلم افتاد تا رهم صائب
به پیچ و تاب مرا عمر همچو نال گذشت