ملامت از دل بیباک من فغان برداشت
ز سخت جانی من سنگ الامان برداشت
در این شعر، شاعر به احساسات عمیق و دردهای خود اشاره میکند. او از بیباکی و سختجانی خود میگوید و اینکه چگونه این ویژگیها باعث ایجاد فریادهایی در دلش شده است. شاعر به نوعی از ناپایداری زندگی و بیثمر بودن تلاشهایش اشاره میکند و دلشکستگیهایی که از بیکسی و یتیمی به دست آورده را به تصویر میکشد. او همچنین به دشواریهای عشق و زیباییهای آن پرداخته و نشان میدهد که چطور این عشق و شور و شوق، او را تحت تأثیر قرار میدهد. در نهایت، شاعر از ناتوانی در بیان احساساتش و همچنین از غم و اندوه ناشی از جدایی و غربت سخن میگوید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ملامت از دل بیباک من فغان برداشت
ز سخت جانی من سنگ الامان برداشت
چو بار طرح گرانم همان به میزانش
اگر چه جنس مرا چرخ رایگان برداشت
مرا ز دست تهی نیست چون صدف گله ای
نمی توان به گهر مهرم از دهان برداشت
کدام بلبل آتش نفس به باغ آمد؟
که خون مرده دلان جوش ارغوان برداشت
نشد ز گرد یتیمی نصیب هیچ گهر
تمتعی که دل از خط دلستان برداشت
به تن علاقه نادان ز بیم رسوایی است
که تیر کج نتواند دل از کمان برداشت
اگر کریم بزرگی کند به جای خودست
ز چرخ سفله بزرگی نمی توان برداشت
خروش نغمه سرایان یکی هزار شده است
مگر ز عارض او نسخه گلستان برداشت؟
ز بحر می گذرد سیل من غبارآلود
چنین که شوق مرا دست از عنان برداشت
چرا غریب نباشد نوای ما صائب؟
که عشق، بلبل ما را ز آشیان برداشت