ز دام سوختگان عشق را رهایی نیست
ز لفظ، معنی بیگانه را جدایی نیست
این شعر به احساسات عمیق و پیچیده عشق و بیتابی مربوط به آن میپردازد. شاعر بیان میکند که عشق، حتی در شرایط سخت و دشوار، رهایی ندارد و از مفاهیم عمیق و واقعی دور است. او از فقدان امید در دنیای امروزی صحبت میکند و به ارتباط و همدلی در دل شب اشاره میکند که میتواند در دل مشکلات کمکیار باشد. شاعر همچنین به دردی که از عشق میکشد و کمبود شکایتی از ناتوانیهای خود تعبیر میکند. در نهایت، او به انتقاد از دانش ظاهری و خودپرستی اشاره دارد و میگوید که حقیقت و دانش واقعی ممکن است در خودستایی گم شود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز دام سوختگان عشق را رهایی نیست
ز لفظ، معنی بیگانه را جدایی نیست
درین زمانه چنان راه فیض مسدوست
که از شکاف دل امید روشنایی نیست
خوش است دردل شب دستگیری محتاج
عبادتی که نهانی بود ریایی نیست
ز بیقراری دراست تیغ بازی من
وگرنه موج مرا میل خودنمایی نیست
دل من و تو ز همصحبتان دیرینند
مرا به ظاهر اگر با تو آشنایی نیست
ز فیض بی ثمری فارغ از خزان شده ام
مرا چو سرو شکایت ز بینوایی نیست
فغان که آبله در پرده می کند اظهار
شکایتی که مرا از برهنه پایی نیست
خمش ز دعوی دانش، که جهل را صائب
هزار حجت ناطق چو خودستایی نیست