غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۸۲۰

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

میان خوی تو و رحم آشنایی نیست

وگرنه بوسه و لب را ز هم جدایی نیست

۲

سر کمند تغافل بلند افتاده است

به زلف او نرسیدن ز نارسایی نیست

۳

فتاده است به آن رو شکسته رنگی من

حریف چهره من کان مومیایی نیست

۴

نشد بریده به مقراض، رشته توحید

میانه سر منصور و تن جدایی نیست

۵

برو خضر که من آن کعبه ای که می طلبم

دلیل راهش غیر از شکسته پایی نیست

۶

چو پشت آینه ستار تا به کی باشم؟

به کشوری که هنر غیر خودنمایی نیست

۷

در اصفهان که به درد سخن رسد صائب؟

کنون که نبض شناس سخن شفایی نیست

بازگشت به سروده‌های صائب