به آسمان نرسد هر که خاک پای تو نیست
فرو رود به زمین هر که در هوای تو نیست
در این شعر، شاعر به توصیف مقام والای محبوب و جایگاه بیکران او میپردازد. او اشاره میکند که هیچکس شایستهی ستایش و مقام او نیست و تنها خود اوست که میتواند به عظمت و زیباییاش اشاره کند. شاعر بر این عقیده است که هیچ چیز نمیتواند جایگاه او را پر کند و تمامی چیزها در مقایسه با او ناچیزند. همچنین، او بر این باور است که نعمت دیدار محبوب موجب خوشبختی میشود و بدون او، هیچیک از عالمها ارزشی ندارند. در نهایت، شاعر با ایجاد یک آینه از دل سنگینش به نوعی سعی دارد تا نمایی از عظمت محبوب را نشان دهد و به دشواری توصیف او اشاره میکند. این شعر در واقع ستایشی از محبوب است که به عظمت و فضیلت او میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به آسمان نرسد هر که خاک پای تو نیست
فرو رود به زمین هر که در هوای تو نیست
مگر تو خود به خموشی ثنای خودگویی
وگرنه هیچ زبان در خور ثنای تو نیست
شکوه بحر چه سازد به تنگنای حباب؟
سپهر بیسروپا ظرف کبریای تو نیست
سپرد جا به تو هر کس ز بزم بیرون رفت
تویی به جای همه، هیچ کس به جای تو نیست
کدام گهر سیراب بحر و کان را همت؟
که چشمهٔ عرق از خجلت صفای تو نیست
شکر به زاغ فرسنی و استخوان به هما
چه رمزها که نهان در کف عطای تو نیست
مگر ز نعمت دیدار سیر چشم شود
وگرنه هر دو جهان در خور گدای تو نیست
مگر قبول تو آبی به روی کار آرد
وگرنه بندگی چون منی سزای تو نیست
بساز از دل سنگین خویش آینهای
که هیچ آینه را طاقت لقای تو نیست
جواب آن غزل است این که گفت مرشد روم
چه گوهری تو که کس را به کف بهای تو نیست