چه خستگی است که در چشم ناتوان تو نیست؟
چه دلخوشی است که در گوشه دهان تو نیست
این متن به احساسات عمیق و ناتوانی شاعر در برابر معشوقش اشاره دارد. شاعر در یک نظمی عاطفی، خستگی و دلخوشی را بررسی میکند و به زیبایی معشوق و مشکلاتی که در عشق به وجود آمده میپردازد. او به عدم وجود راهی برای رسیدن به معشوق و احساس فشار ناشی از امتحانها و مشکلاتی که رابطه را پیچیده کرده، اشاره میکند. در نهایت، شاعر بر این نکته تأکید میکند که هیچ چیز جز عشق نمیتواند او را از این وضعیت نجات دهد و عشقش همچنان شعلهور و پرشور باقی مانده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چه خستگی است که در چشم ناتوان تو نیست؟
چه دلخوشی است که در گوشه دهان تو نیست
گذشته ایم به اوراق لاله زار بهشت
نظر فریب تر از خار گلستان تو نیست
ز فکر چون به میان تو ره توان بردن؟
که راه فکر به باریکی میان تو نیست
غزال قدس نیاید ز لاغری به نظر
وگرنه کوتهی از زلف دلستان تو نیست
ز امتحان تو شد کوه طور صحراگرد
دل ضعیف مرا تاب امتحان تو نیست
نه بوسه ای، نه شکرخنده ای، نه دشنامی
به هیچ وجه مرا روزی از دهان تو نیست
ز شیوه تو چنان عام شد گرفتاری
که سرو و سوسن آزاد در زمان تو نیست
همیشه از رگ گردن، سنانش آماده است
سری که در قدم خاک آستان تو نیست
بناز بر نفس آتشین خود صائب
که هیچ سینه بی جوش در زمان تو نیست