اگر نمی تپدم دل، ز آرمیدن نیست
که تنگنای جهان جای دل تپیدن نیست
در این شعر، شاعر از احساس دلتنگی و ناآرامی در دنیای پر از درد و رنج صحبت میکند. او به وضوح بیان میکند که در این جهان جای آرامش نیست و دلش به تپیدهاش ادامه نمیدهد. غم و اندوه بر چهرهاش رنگی باقی نگذاشته و ضعف او باعث شده که نتواند به راحتی زندگی کند. او به تشبیهاتی از عشق و حسرت میزند و میگوید که هر تلاش برای رسیدن به خوشی بیفایده است. در نهایت، مأیوس از آرامش و صلح، به این نتیجه میرسد که زندگیاش پر از غم و درد است و انتظار بهبود ندارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
اگر نمی تپدم دل، ز آرمیدن نیست
که تنگنای جهان جای دل تپیدن نیست
ز بی غمی نبود رنگ روی من بر جای
ز ضعف، رنگ مرا قوت پریدن نیست
ز دست آینه شد موی سبز و گشت سفید
هنوز دانه امید را دمیدن نیست
قدم به خار و گل راه عشق یکسان نه
که رهزنی بتر از پیش پای دیدن نیست
سخن به خاک نیفتد ز طعن بدگهران
که آبروی گهر را غم چکیدن نیست
تپیدن دل سیاره می کند فریاد
که این شکسته بنا، جای آرمیدن نیست
نفس برای رمیدن ذخیره می سازد
وگرنه شیوه آن شوخ آرمیدن نیست
به روی من چمن آرا عبث دری بسته است
مرا چو پای گرانخواب، دست چیدن نیست
ز نامه صلح به طومار آه کن صائب
که نامه الف آه را دریدن نیست