سزای خواب بود دیده ای که گریان نیست
نفس و بال بود بر دلی که نالان نیست
این شعر احساسی درباره عشق و درد ناشی از جدایی و بیقراری است. شاعر به توصیف حالاتی از زندگی میپردازد که در آن احساسات عمیق و دردناک ناشی از محبت و فراق را بیان میکند. او به تفاوت میان زندگی و مرگ، و همچنین به زیبایی عشق و لطافت آن اشاره دارد. در نهایت، شاعر از آزادی ناشی از عشق و رهایی از قید و بندهای دنیوی سخن میگوید و خوشحالی خود را از بودن در دنیای عشق و عاطفه ابراز میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سزای خواب بود دیده ای که گریان نیست
نفس و بال بود بر دلی که نالان نیست
چه نسبت است به عمر ابد شهادت را؟
که آب تیغ، گرانجان چو آب حیوان نیست
شد از گرفتگی عقل، کار بر من سخت
سزای سنگ بود پسته ای که خندان نیست
تمام رحمت و لطف است عشق بنده نواز
چه شد که آب مروت به چشم اخوان نیست
ز درد و داغ محبت مگو به مرده دلان
تنور سرد، سزاوار بستن نان نیست
به یک دو هفته ز منت هلال شد، مه بدر
شکستن لب نان سپهر آسان نیست
عدم ز قرب جوار وجود زندان است
وگرنه کیست که از زندگی پشیمان نیست؟
هوا به دولت پیری مسخر من شد
قد خمیده کم از خاتم سلیمان نیست
خلاص کرد مرا شور عشق از عالم
برای داغ، حصاری به از نمکدان نیست
خوشم به دامن صحرای بیخودی صائب
که نقش پای غزالی در آن بیابان نیست