به آبداری لعل تو هیچ گوهر نیست
به این صفا، گهری در ضمیر کوثر نیست
این شعر بیانگر احساسات عمیق شاعر درباره عشق، فقر، و معنویت است. او به زیبایی و صفای درون اشاره میکند و میگوید که هیچ گوهری به ارزش آن در دلش نیست. شاعر از خضر (نقش راهنما و هدایتگر) میخواهد که او را دریابد، چرا که بدون دلیل نمیتواند از خود برود. او فقر را به یک مشت خاک تشبیه میکند و میگوید که دل حریص در آن گنجی نمییابد. همچنین به مقایسه میان زندگی خضر و مسیح پرداخته و میگوید که عطش رسیدن به حقیقت و بندگی خداوند او را به حرکت در میآورد. شاعر دل شکستهاش را به لطف خدا نسبت میدهد و میگوید که اگر آرزوی بهشت را داری، باید از خویش دور شوی. در ادامه، او به حمایت از ضعفا اشاره کرده و میگوید که این حمایت مانع پریشانی است. در نهایت، شاعر از خواندن مراحل دشوار زندگی و جستجوی معانی عمیق در آن سخن میگوید و به این نتیجه میرسد که در این دنیای پرفراز و نشیب، جای لنگر و آرامش وجود ندارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به آبداری لعل تو هیچ گوهر نیست
به این صفا، گهری در ضمیر کوثر نیست
مرا به ساغری ای خضر نیک پی دریاب
که بی دلیل ز خود رفتنم میسر نیست
توانگرست به یک مشت خاک، دیده فقر
دل حریص به صد گنج زر توانگر نیست
شهادتی که بود دیگری وسیله آن
ز زندگانی خضر و مسیح کمتر نیست
من و تردد خاطر، خدا نگه دارد!
به قلزمی که منم، موج او شناور نیست
دل شکسته ما را به لطف خود بپذیر
نظر به مورچه، پای ملخ محقر نیست
ببر ز خویش اگر جنت آرزو داری
که دوزخی بتر از صحبت مکرر نیست
حمایت ضعفا مانع پریشانی است
وگرنه رشته سزاوار قرب گوهر نیست
ز چاک دل بود امید فتح باب مرا
چو آفتاب مرا روی دل به هر در نیست
شفق همین نه به خورشید کار دارد و بس
کدام لقمه این هفت خوان به خون تر نیست؟
ترا که پای طلب بسته اند، سنگین باش
درین محیط که ماییم جای لنگر نیست
مدار چشم مروت ز هیچ کس صائب
که خضر را غم محرومی سکندر نیست