هزار بار درآیم اگر به خانه دوست
به کوچه غلط اندازدم بهانه دوست
در این شعر، شاعر از شوق و عشق به دوست سخن میگوید و در عین حال به دشواریهای این احساس اشاره میکند. او بیان میکند که حتی اگر بارها وارد خانه دوست شود، باز هم دلیلی برای دل کندن از او ندارد. عشق او شوقی بیپایان و بیقراری را در دلش ایجاد کرده است و هیچ چیز نمیتواند او را از دوست دور کند. شاعر همچنین به زیبایی و فریبایی عشق اشاره میکند و نشان میدهد که با وجود مشکلات و موانع، همچنان به سمت دوست میشتابد. او بیتابی و نیاز به محبت را به تصویر میکشد و در نهایت میگوید که زندگی او بدون عشق دوست بیمعناست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هزار بار درآیم اگر به خانه دوست
به کوچه غلط اندازدم بهانه دوست
چنین که شوق مرا بیقرار ساخته است
عجب که دل بنشیند مرا به خانه دوست
فسانه ای است که افسانه خواب می آرد
به چشم خواب نمک می زند فسانه دوست
ز باده طبع ستم دوست مهربان نشود
ز آب، رنگ نبازد گل بهانه دوست
فغان که شرم محبت امان نداد مرا
که بوسه ای بربایم ز آستانه دوست
به خال، چشم سیه ساختم ندانستم
که دام مکر نهفته است زیر دانه دوست
تلاش بیهده ای می کند سر خورشید
فتاده است بلند، آستان خانه دوست
به صبر خویش مکن تکیه از غرور که طور
سپندوار به رقص آمد از ترانه دوست
به چشم همت سرشار چون دو دست تهی است
متاع هر دو جهان در قمارخانه دوست
مرا به خاک در دوست آشنایی نیست
به آشنایی دل می روم به خانه دوست
ز شغل عشق چه اندیشه می کنی صائب؟
خمار صبح ندارد می شبانه دوست