ز خط غبار بر آن لعل آتشین ننشست
ز برق حسن، سیاهی بر این نگین ننشست
شاعر در این شعر به زیبایی و سختی عشق میپردازد. او میگوید که زیبایی معشوقش هیچگاه تحت تأثیر غبار و زمان قرار نمیگیرد و حتی درد و غم عاشقانهاش نیز نمیتواند آن را کاهش دهد. او به حالتی از بیقراری اشاره میکند که عاشق در محفل یار به آن دچار است و میگوید هیچ زمانی غم او را ترک نمیکند. شاعر نگران است که در جستجوی معشوقش، دلش به هیچ چیز دیگری، حتی زیباییهای جهان، تعلق نگیرد. او به عدم رضایت و آرامش در زندگی اشاره میکند و میگوید که به هیچ قیمتی نمیتواند از عشق و محبت خود دست بکشد. در نهایت، او به تأثیر عمیق محبت بر دل اشاره میکند و میگوید که هیچ چیز دیگری نمیتواند جایگزین عشق واقعی شود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز خط غبار بر آن لعل آتشین ننشست
ز برق حسن، سیاهی بر این نگین ننشست
به گرد راه تو بیباک، چشم بد مرساد!
که همچو گرد یتیمی به هر جبین ننشست
به محفل تو کسی داد بیقراری داد
که تا نسوخت چو پروانه، بر زمین ننشست
ز ترکتاز قیامت نکرد قامت راست
به هیچ سینه غبار غم این چنین ننشست
چه نقش دید ندانم دل رمیده من؟
که یک نفس به نگین خانه، این نگین ننشست
حدیث کوه غم عاشقان نسیم صباست
ترا که قطره شبنم به یاسمین ننشست
نماند بوته خاری جهان امکان را
که بر امید تو صیاد در کمین ننشست
چنین که سنگ ملامت نشست بر سر من
به تاج پادشهان گوهر این چنین ننشست
قدم ز غمکده اختیار بیرون نه
که در بهشت رضا هیچ کس غمین ننشست
به نوشخند قناعت کجا شوی خرسند؟
ترا که حرص به صد خانه انگبین ننشست
چو زلف و خط کس ازان روی کامیاب نشد
به دور حسن تو نقش کسی چنین ننشست
دلم به حلقه زلف تو تا نظر انداخت
دگر به هیچ نگین خانه، این نگین ننشست
همین نه روز من از خط سیاه شد صائب
که نقش یار هم از خط عنبرین ننشست