همان زمانکه فلک تیغ بر میان تو بست
گرفت صبح سر آفتاب را به دو دست
این شعر به نوعی به زندگی و ناپایداری آن اشاره دارد. شاعر ابتدا به قدرت فلک و تأثیر آن بر انسان اشاره میکند و میگوید که صبح به زیبایی آفتاب را در آغوش گرفته است. او به سوختگان و دردمندان توصیه میکند که به یک نشانه بسنده کنند و از پیالهای پر از شراب لذت ببرند. همچنین او بر اهمیت نزدیکی به پیرِ خرابات تأکید دارد و یادآور میشود که باید از لحظات شادی زندگی بهره بگیرند، چرا که زمان به سرعت میگذرد. شاعر به جنگ میان عشق و دل، و همچنین بین شیشه و سنگ پرداخته و میگوید که دلها چگونه به هم پیوستهاند. او به موانع و مشکلات زندگی اشاره کرده و میگوید که هیچکس نمیتواند از این مشکلات دوری کند. در نهایت، شاعر به زیباییهای چمن و دلنوازی ماهیات اشاره میکند و بر لزوم حفظ و تعمیر خانه دل تأکید دارد. مضمون کلی این شعر به لذت بردن از زندگی و پذیرش ناپایداری آن معطوف است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
همان زمانکه فلک تیغ بر میان تو بست
گرفت صبح سر آفتاب را به دو دست
بس است سوختگان را اشاره ای، که شود
به یک پیاله گل صد هزار بلبل مست
مشو ز پیر خرابات دور در هر حال
که تیر تاز کمان شد جدا، به خاک نشست
چها کند به سبوی شکسته بسته من
میی که شیشه افلاک را به زور شکست
نشاط یکشبه دهر را غنیمت دان
که می رود چو حنا این نگار دست به دست
میان شیشه و سنگ است خصمی دیرین
دل مرا و ترا چون توان به هم پیوست؟
کسی ز سیر مقامات کام دل برداشت
که همچو نی کمر خویش در دمیدن بست
چو دوختی ز جهان چشم، فکر رزق مکن
که باز بسته نظر را دهند طعمه به دست
همیشه بر سر چشم جهان بود جایش
توند آن که چو ابرو به هم دو مصرع است
کند درست به حرفی شکسته ما را
کسی که توبه ما را به یک اشاره شکست
کراست زهره دم از سرکشی زند با من؟
که پیش سیل بود قصرهای عالی پست
مکن به خانه گل روزگار خود ضایع
ترا که دست به تعمیر خانه دل هست
درین چمن دل هر کس که صاف شد صائب
به آفتاب چو شبنم رسید دست به دست