در آن مقام که حیرت دلیل دانایی است
نفس شمرده زدن نیز بادپیمایی است
این شعر به بررسی ابعاد عشق و معرفت میپردازد. شاعر بیان میکند که در حیرت و شگفتی، نشانهای از دانایی وجود دارد و دل پریشان است. عشق الهی حضوری ضروری دارد و شخصی که خود را زیبا میآراید، در واقع به نوعی در گرفتاری نفس خود به سر میبرد. او همچنین به تضاد بین ظاهر و باطن اشاره میکند و سوال میکند که کدام یک با هم هماهنگ هستند. شاعر از یوسف یاد میکند که به بازار میآید، در حالی که درونی پر از راز دارد. او به بیقراری و وحشت عشق نیز اشاره میکند و فریاد میزند که مردم نمیدانند با بستن چشمها از معایب دیگران، خود را نابینا کردهاند. در نهایت، او به بهار عشق و گفتار به عنوان تنها حقیقت موجود در جهان اشاره میکند و میگوید در این دنیای پر از درد، تنها در تنهایی میتوان آرامش یافت. شاعر به طور کلی بر رابطه عشق، تنهایی و جستجوی حقیقت تاکید میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
در آن مقام که حیرت دلیل دانایی است
نفس شمرده زدن نیز بادپیمایی است
حضور، لازم عشق خدایی افتاده است
بود همیشه پریشان دلی که هر جایی است
به خون خویش سرانجام می دهد محضر
سیه دلی که چو طاوس در خودآرایی است
ز خانه صورت دیوار می جهد بیرون
به محفلی که مرا دعوی شکیبایی است
کدام ظاهر و باطن موافق است به هم؟
دلش ز سنگ بود گر سپهر مینایی است
ز چاه روی به بازار می کند یوسف
ز خلق روی نهفتن تلاش رسوایی است
درون سینه کند سیر، بر مجنون را
ز بیقراری وحشت دلی که صحرایی است
فغان که مردم کوته نظر نمی دانند
که بستن نظر از عیب خلق بینایی است
کجا ز سیلی خط هوشیار خواهد شد؟
چنین که چشم تو مشغول باده پیمایی است
ز خط و زلف کند حلقه های چشم ایجاد
ز بس که عارض او تشنه تماشایی است
بهار عالم ایجاد نیست غیر سخن
که سبزی پر طوطی ز فیض گویایی است
درین جهان چو دوزخ اگر بهشتی هست
که می توان نفسی راست کرد، تنهایی است
تو از گرانی خود می کشی تعب صائب
ز خار، باد صبا ایمن از سبکپایی است