شدم غبار و همان خارخار من باقی است
توجه چمن آرا به این چمن باقی است
این شعر به تأمل در گذر زمان و پایداری memories و تجربهها پرداخته است. شاعر از تغییرات دنیای مادی و فانی بودن آن سخن میگوید و بیان میکند که با وجود تغییرات و گذرا بودن زندگی، احساسات و یادها همچنان در دل باقی میمانند. او به تصویر یعقوب و درد فقدان اشاره میکند و نشان میدهد که آثاری از گذشته، حتی پس از از دست دادن چیزها، هنوز در یاد انسانها باقی است. نهایتاً، شاعر به زوال و شکست در زندگی پرداخته و تأکید میکند که با وجود همه اینها، داستانها و حسرتها همچنان در دلها و یادها جاودانه خواهند ماند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شدم غبار و همان خارخار من باقی است
توجه چمن آرا به این چمن باقی است
هزار جامه بدل کرد روزگار و هنوز
حدیث دیده یعقوب و پیرهن باقی است
به رنگ و بوی جهان دل منه، تماشا کن
که آه سرد و کف خاکی از چمن باقی است
گذشت فصل بهار و چمن ورق گرداند
همان به تازگی خویش داغ من باقی است
دلیل این که سخن آب زندگی خورده است
همین بس است که از رفتگان سخن باقی است
چه شیشه ها که تهی شد، چه جامها که شکست
به حال خود دل سنگین انجمن باقی است
ز پادشاهی پرویز جز فسانه نماند
هزار نقش نمایان ز کوهکن باقی است
جواب آن غزل است این که گفت عرفی ما
هزار شمع بکشتند و انجمن باقی است