هنوز خط ز لب یار برنخاسته است
غبار فتنه ازین رهگذر نخاسته است
شاعر در این شعر به احساس ناامیدی و دلتنگی خود اشاره میکند. او از غیاب یار و تأثیرات منفی فتنهها و سختیها سخن میگوید و میگوید که از افتخارات و خوشیها خبری نیست. او به دیگران هشدار میدهد که به دل سیاهاندیشان توجه نکنند زیرا قصد آسیب رساندن ندارند. همچنین از عشق و شور و شوقی که در دل عاشقان وجود دارد یاد میکند و به ناامیدی ناشی از حوادث زودگذر زندگی اشاره دارد. در نهایت، شاعر به این نکته میپردازد که نباید در مقابل سنگدلی دیگران تسلیم شد و از تلاش برای حفظ آبرو و حیثیت غافل شد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هنوز خط ز لب یار برنخاسته است
غبار فتنه ازین رهگذر نخاسته است
ز بخت تیره من از آفتاب نومیدم
وگرنه صبح ز من پیشتر نخاسته است
مکن به دل سیهان پند خویش را ضایع
که خون مرده به صد نیشتر نخاسته است
نچیده است گل از روی دولت بیدار
ز خواب هر که به روی تو برنخاسته است
ز لرزش دل عشاق کی خبر داری؟
که آه سرد ترا از جگر نخاسته است
ز تندباد حوادث نمی روم از جای
فتاده ای چو من از خاک برنخاسته است
ز محفلی که مرا جستن است در خاطر
سپند از آتش سوزنده برنخاسته است
مکن به سنگدلان صرف آبرو صائب
که هیچ ابر ز آب گهر نخاسته است