اگر چه بالش خورشید تکیه گاه من است
شکستگی گلی از گوشه کلاه من است
شاعر در این شعر از احساسات و تجربیات خود سخن میگوید و به تضادها و تناقضهای زندگی اشاره میکند. او میگوید که بالش خورشید برای او تکیهگاه است، اما در عین حال، شکستن یک گل از کلاهش را نیز نشاندهنده زخمها و دردهایش میداند. او به ارزش شعرش اشاره میکند و بیان میکند که این شعرها به عمق معنای زندگیاش مربوط میشود. همچنین به زیباییهای زندگی و احساساتی که تجربه کرده است، اشاره میکند و از علاقهاش به آزادی و بلند همتی سخن میگوید. در نهایت، او بیان میکند که موفقیت و روایت داستانش ارزشمند است و توانستهاند او را به اوج برسانند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
اگر چه بالش خورشید تکیه گاه من است
شکستگی گلی از گوشه کلاه من است
عجب نباشد اگر شعر من بود یکدست
که عمرهاست کف دست تکیه گاه من است
ز شعرهای ترم گرم این چنین مگذر
که آب خضر نهان در شب سیاه من است
مباش منکر آب روان گفتارم
که سرو مصرع برجسته یک گواه من است
به چشم کم منگر در دوات تیره دلم
که چله خانه یوسف درون چاه من است
گذشته فکر من از لامکان به صد فرسنگ
بلند همتی من دلیل راه من است
غزال معنی من رتبه دگر دارد
برون ز دایره چرخ صیدگاه من است
ز نور جبهه خورشید می توان دانست
که خانه زاد دوات درون سیاه من است
چرا بلند نگردد حدیث من صائب؟
که آستانه توفیق بوسه گاه من است