جهان و هر چه در او هست رونمای دل است
به هیچ جا نرود هر که آشنای دل است
این شعر به بررسی تأثیرات و معانی عمیق دل و احساسات انسان میپردازد. شاعر به ما یادآوری میکند که جهان و تمام موجودات آن بازتابی از دل هستند و تنها کسانی که با دل آشنا هستند، میتوانند این زیبایی را درک کنند. او به تضاد بین هوای نفس و حقیقت اشاره کرده و بیان میکند که دل و احساسات واقعی انسان درون او نهفتهاند و به ظاهر تزیینات دنیوی اهمیت چندانی ندارند. شاعر همچنین به دنبال تأکید بر اهمیت صفای دل و پاکی درون است و میگوید که درک حقیقت و معنای واقعی زندگی وابسته به شناخت دل است. در نهایت، او تأکید میکند که کسی میتواند به حقیقت نزدیکتر شود که به عمق دل و احساساتش توجه کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
جهان و هر چه در او هست رونمای دل است
به هیچ جا نرود هر که آشنای دل است
هوای نفس ترا کوچه گرد ساخته است
وگرنه نقد بود هر چه مدعای دل است
اگر به خضر نگردد دچار در ظاهر
همان تپیدن پوشیده رهنمای دل است
قدم برون منه از دل به سیر باغ و بهار
کدام غنچه این بوستان به جای دل است؟
ز چشمه آینه جویبار گردد صاف
صفای عالم ایجاد در صفای دل است
ز طفل مشربی ما به خنده تن در داد
وگرنه غنچه شدن باغ دلگشای دل است
ز تیغ یار عبث چشم خونبها دارد
به خون خویش زدن غوطه خونبهای دل است
مبین به چشم تعجب درین بلند ایوان
که همچو آبله افتاده زیر پای دل است
فضای بال گشایی درین خراب آباد
ز لامکان چو گذشتی همین فضای دل است
نفس گداخته زان می کند سفر شب و روز
که در جهان نبود آنچه مدعای دل است
به آفتاب حقیقت کسی رسد صائب
که همچو سایه شب و روز در قفای دل است