دل رمیده ما را صدای پا سنگ است
بر آبگینه ما نقش آشنا سنگ است
این شعر از نوعی غم و ناامیدی سخن میگوید. شاعر از دل شکسته و رنج خود مینویسد و به سختیهایی که در زندگی دارد اشاره میکند. او حس میکند که همه چیز در اطرافش به سنگ بدل شده و احساس بیاهمیتی و سردی را تجربه میکند. در عین حال، او در جستجوی امید و روشنایی است، اما موانع و مشکلات بر سر راهش قرار دارد. احساس سرما و سنگینی وجودش، او را از رسیدن به آرامش و سعادت بازمیدارد. شاعر از تضادهای عشق و درد، و غفلت و بصیرت صحبت کرده و در نهایت به این نتیجه میرسد که بسیاری از دردها و رنجها ممکن است با تغییر دیدگاه و توجه به درون خود، قابل تحملتر شوند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دل رمیده ما را صدای پا سنگ است
بر آبگینه ما نقش آشنا سنگ است
به بوی سوختگان مغز ما می شود بیدار
اگر چه همچو شرر خوابگاه ما سنگ است
چه شد که باد مخالف ندارد این دریا
که هر نفس زدنی بر حباب ما سنگ است
چنان شده است ز سودا مرا دماغ ضعیف
که داغ بر سر بی مغزم، آسیا سنگ است
امید صبح سعادت چنان گداخت مرا
که استخوان مرا سایه هما سنگ است
همان به پله میزان عشق بی وزنم
اگر چه درد مرا کوه قاف، پا سنگ است
شکستگی است زبان سؤال را پر و بال
وگرنه کاسه دریوزه را سزا سنگ است
مکن شکستگی خود به بیغمان اظهار
که مومیایی این قوم بی حیا سنگ است
ترا چراغ بصیرت ز غفلت است خموش
که چشم بسته بود تا شرار با سنگ است
ز ناله ام دل بلبل به خاک و خون غلطید
که شیشه دل عشاق را نوا سنگ است
خمار خنده بیهوده سخت می باشد
عجب نباشد اگر کبک را غذا سنگ است
مکن به سنگ دل سخت یار را نسبت
که در میانه تفاوت ز شیشه تا سنگ است
علاج خشکی سودا مجو ز صندل تر
که دردهای گرانسنگ را دوا سنگ است
همان به دست کسان است چشم ما صائب
اگر چه همچو فلاخن غذای ما سنگ است