غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۷۰۶

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

به آه برق عنان من آسمان تنگ است

که بر خدنگ قضا، خانه کمان تنگ است

۲

جنون فضای بیابان عشق می خواهد

رباط عقل به این لشکر گران تنگ است

۳

به گوشه دل ما چون بر توانی برد؟

که بر غزال تو صحرای لامکان تنگ است

۴

چگونه بلبل ما زان چمن برون نرود

که از هجوم صفا جای باغبان تنگ است

۵

سیاه خانه نشینان لامکان دشتیم

به خیل حشمت ما عرصه مکان تنگ است

۶

زبان ز عهده گفتار چون برون آید؟

بر این محیط سبکسیر، ناودان تنگ است

۷

به قدر وسع معاش است خلق را میدان

عجب نباشد اگر خلق مفلسان تنگ است

۸

شکنج زلف تو دست کدام دل گیرد؟

به زایران حرم، راه نردبان تنگ است

۹

کدام نعمت الوان به این رسد صائب؟

که تنگ روزیم و یار را دهان تنگ است

بازگشت به سروده‌های صائب