منم که دام بلایم رهایی قفس است
وداع زندگیم در جدایی قفس است
این شعری دربارهی حس آزادی و قید و بند است. شاعر به قفسی اشاره میکند که زندگی و احساساتش را محدود کرده و در عین حال، او به دنبال رهایی از این قفس است. او بررسی میکند که چگونه دیگران از تنگی قفس گلایه میکنند، اما نالهاش دربارهی ضرورت گشودن قفس و دسترسی به آزادی است. با نمادهای گل و قفس، شاعر به این نتیجه میرسد که حتی در شرایط سخت، امید به رهایی و رشد وجود دارد، و از قفس به عنوان نمادی از محدودیت یاد میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
منم که دام بلایم رهایی قفس است
وداع زندگیم در جدایی قفس است
نمی توان به زر گل مرا به دام آورد
ز بیضه مرغ دل مرا هوایی قفس است
هنوز در گره غنچه است نکهت گل
چه وقت چاک گریبان گشایی قفس است؟
مقیدان همه از تنگی قفس نالند
منم که ناله ام از دلگشایی قفس است
ز چوب خشک مگویید گل نمی روید
شکست بال، گل آشنایی قفس است
چو کعبه گرد قفس طوف می کند شب و روز
دگر چه چون دل صائب فدایی قفس است؟