بهار عنبر شبها سفیده سحرست
خوشا کسی که ازین نوبهار بهره ورست
شاعر در این ابیات به زیبایی بهار و لزوم بهرهمندی از آن اشاره میکند و از دلشکستگی ناشی از ملامت و جدایی میگوید. او به افرادی که در آرامش و بیخیالی به سر میبرند، نگاه میکند و وجود عشق و خطر را با بهشت و سختیهای آن مقایسه میکند. شاعر نشان میدهد که چه بسا نعمتهای ظاهری کمحاصلاند و درختان بیثمر انسانها را از باغبان خجل میکنند. در ادامه، او به غم عشق و تلاش برای رسیدن به شادی در زندگی اشاره میکند و نهایتاً بیان میکند که افراد بیغم از درد و رنج دیگران بیخبرند و حقیقتاً ممکن است منت یک چیز زیبا از سختیهای زندگی بیشتر باشد. شعر به深ای محبت، صبر و تلاش در جهانی پر از چالشها و غمها میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بهار عنبر شبها سفیده سحرست
خوشا کسی که ازین نوبهار بهره ورست
چرا ز سنگ ملامت شکسته دل باشم؟
که همچو موج مرا از شکست بال و پرست
به خود فروشدگان فارغند از آشوب
کمند وحدت گرداب، موجه خطرست
نگاه دار گرت چون عقیق آبی هست
که خضر بادیه عشق، آتشین جگرست
کدام شاخ گل امشب گذشت ازین بستان؟
که همچو سبزه خوابیده سرو پی سپرست
چه سود نعمت بسیار تنگ روزی را؟
ز بحر، قطره آبی وظیفه گهرست
همیشه می کشد از روی باغبان خجلت
چو سرو و بید درین باغ هر که بی ثمرست
حضور هر دو جهان فرش آستان کسی است
که زرنگار سرایش ز روی همچو زرست
اگر چه کوه غم عشق سخت سنگین است
نظر به طاقت فرهاد، سایه کمرست
من و ملازمت غم، که دستگاه نشاط
ز چشم مردم این روزگار تنگترست
درازتر بود از رشته رنج باریکش
درین بساط چو سوزن کسی که دیده ورست
شود ز گوشه نشینی فزون رعونت نفس
سگ نشسته ز استاده سرفرازترست
حضور خاطر اگر هست در شکیبایی است
دلی که صبر ندارد همیشه در سفرست
خبر ز درد ندارند بیغمان صائب
وگرنه منت صندل بتر ز دردسرست