به لب مباد رهش ناله ای که بی اثرست
گره شود به گلو گریه ای که بیجگرست
این شعر به بیان احساسات عمیق و دردهای ناشی از جدایی و فراق میپردازد. شاعر از نالهها و گریههایی سخن میگوید که بیفایدهاند و نالهها به گلو میپیچند. او به وضعیتی اشاره میکند که در آن عشق و محبت به سختی و اندوه تبدیل شده و گویا کسی در باغ عشق فتنهگری کرده که باعث خونین شدن گلها و لالهها شده است. شاعر همچنین به ناکامیهای خود اشاره میکند و میگوید که با وجود همه دردها و رنجها، هنوز نمیتواند به خوبی از زندگی لذت ببرد. در نهایت، او تاکید میکند که حتی در مواجهه با سختیهای زندگی، همچنان باید به مقاومت ادامه داد و از ضعفهای خود پرهیز کرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به لب مباد رهش ناله ای که بی اثرست
گره شود به گلو گریه ای که بیجگرست
گل نمک به حرامی است تیره روزی داغ
شکسته رنگی خون از خمار نیشترست
لبش به حرف عتاب آشنا نگردیده است
هنوز آتش یاقوت، مفلس شررست
کدام فتنه گر امشب درین چمن بوده است؟
که رخت لاله پر از خون و گل شکسته سرست
نمک ز خنده گل برده است گریه من
ز چشم بی ادبم باغبان باغ ترست
کسی که پاس نفس چون حباب نتواند
همیشه چون صدف هرزه خند بی گهرست
شکایت از ستم چرخ ناجوانمردی است
که گوشمال پدر خیرخواهی پسرست
نخورده ام به دل شبنمی درین گلشن
چو خون لاله و گل خون من چرا هدرست؟
هزار طاقت ایوب می شود کمری
چه دستگاه سرین و چه پیچش کمرست
لبی که از نفس بوسه رنگ می بازد
چه جای جلوه تبخاله های بد گهرست؟
سپر فکند فلک پیش آه من صائب
علاج دشمن غالب فکندن سپرست