غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۶۷۴

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

خوشا سری که ز تدبیر عقل نومیدست

که سال و ماه به دیوانه سر به سر عیدست

۲

ز شهر دورشدن ها کفایت مجنون

همین بس است که فارغ ز دید و وادیدست

۳

مدار دست ز اصلاح خود به موی سفید

که دل سفید چو گردید صبح امیدست

۴

به گوشمال مده رو سیاه را تهدید

که بنده را خط راه گریز، تهدیدست

۵

همین بس است ز قهر خدا سزای بخیل

که فقر دارد و از مزد فقر نومیدست

۶

خبر ز تلخی آب بقا کسی دارد

که همچو خضر گرفتار عمر جاویدست

۷

غرور حسن گرفته است دیده خورشید

وگرنه لاغری ماه، عیب خورشیدست

۸

مباش بی نفس سرد یک زمان صائب

که آه سرد در آن نشأه سایه بیدست

بازگشت به سروده‌های صائب