ز بس که واله و حیران و بیقرار خودست
گرفته آینه بر کف در انتظار خودست
در این شعر، شاعر با استفاده از تصاویر زیبا و استعارات گوناگون به توصیف وابستگی و عشق عمیق به خود، زیبایی و عشق میپردازد. او به حالتهای دلباختگی و انتظار در عشق اشاره میکند و به تمنا و اشتیاقی که انسانها به زیبایی و عشق دارند، میپردازد. شاعر به بیان این نکته میپردازد که هر فردی در عمق وجود خود به دنبال جستجوی عشق و زیبایی است و از عذاب و رنج دلتنگی سخن میگوید. در کل، این شعر تجلی عشق و زیبایی و دردهای ناشی از آن است که در وجود انسانها احساس میشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز بس که واله و حیران و بیقرار خودست
گرفته آینه بر کف در انتظار خودست
به داغ ذره دل نازک که خواهد سوخت؟
چنین که لاله خورشید داغدار خودست
به صید لاغر خونین دلان که پردازد؟
که صید پیشه این بوم و بر، شکار خودست
چگونه مهر جهانتاب محو خود نشود؟
درین مقام که هر ذره بیقرار خودست
ز لب مکیدن شمع این دقیقه روشن شد
که حسن، تشنه لب لعل آبدار خودست
درین ریاض به هر سنبلی که می نگرم
به پنجه شانه کش زلف تابدار خودست
کراست زهره به صید حرم کشد شمشیر؟
دل تو زخمی مژگان جانشکار خودست
عجب که راه تماشای خود توانی یافت
چنین که حسن غیور تو پرده دار خودست
چه شکوه می کنی از گردش فلک صائب؟
کدام گردش ساغر به اختیار خودست؟