مرا ز پیر خرابات این سخن یادست
که غیر عالم آب آنچه هست بر بادست
این شعر به بیان ناپایداری و عدم یقین زندگی میپردازد. شاعر به ما یادآوری میکند که علم و آگاهی، تنها چیزهایی هستند که میتوانند انسان را از سرنوشتهای نامعلوم نجات دهند. او به زیبایی و خطر در زندگی اشاره میکند و میگوید که انسانها باید از ظواهر فریبنده غافل نشوند. همچنین، تلاش هنرمندانه و دستیابی به اهداف در زندگی، تنها با آگاهی و هوشیاری میسر است. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره میکند که روزی و رزق، به دست خداوند تقسیم میشود و انسانها باید به سرنوشت خود راضی باشند، چرا که وجود خطرات و ناپایداری در جهان طبیعی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مرا ز پیر خرابات این سخن یادست
که غیر عالم آب آنچه هست بر بادست
تهی است چشم تو از سرمه سلیمانی
وگرنه شیشه گردون پر از پریزادست
ز کلفت است خطر بیش سخت رویان را
که زنگ، تشنه آیینه های فولادست
ازان به زندگی خویش خلق می لرزند
که دایم از نفس این شمع در ره بادست
ز کار خویش هنرمند را نصیبی نیست
ز جوی شیر به جز خون چه رزق فرهادست؟
مشو ز دیدن رخسار نوخطان غافل
اگر چه مشق جنون بی نیاز از استادست
ز هر نسیم دلش همچو بید می لرزد
ز برگریز خزان سرو اگر چه آزادست
من از رسیدن روزی به خویش دانستم
که رزق مردم بی دست و پا خدادادست
زبان شانه درازست بر سر عالم
ز نسبتی که سر زلف را به شمشادست
ز بیم سیل خراب است خانه معمور
ز گنج، خانه ویرانه صائب آبادست