شکستگی دل از دیده ترم پیداست
به سنگ خوردن مینا ز ساغرم پیداست
این شعر به بیان درد و غم عمیق شاعر میپردازد. شاعر از طریق تصاویری مانند شکستگی دل، زخم زبان و خاموشی، ناتوانی و غم یتیمی، احساسات خود را بیان میکند. او به زندگی و چالشهایی که با آن مواجه است، اشاره میکند و نشان میدهد که این مشکلات و آسیبها به وضوح در وجود و آثارش نمایان است. همچنین، با استفاده از استعارههایی چون شمع و فانوس، از تلاشش برای پیدا کردن نور و امید در میان تاریکی دردها صحبت میکند. در نهایت، شاعر به نوعی از سرزندگی و عشق که در وجود او جاریست، اشاره میکند و میگوید که این احساسات عمیق و دردناک او را شکل میدهند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شکستگی دل از دیده ترم پیداست
به سنگ خوردن مینا ز ساغرم پیداست
دهان زخم بود ترجمان تیغ خموش
ز جوی شیر چو فرهاد جوهرم پیداست
ز ناتوانی من خامه می گزد انگشت
که رگ ز صفحه تن همچو مسطرم پیداست
نشد نهفته ز تن داغهای پنهانم
همان ز گرد، سیاهی لشکرم پیداست
چنان که شمع نماید ز پرده فانوس
برون ز نه صدف چرخ گوهرم پیداست
چو بوریاست ز پهلوی خشک بستر من
قماش خواب ز نرمی بسترم پیداست
به غیر موی سر خود مرا کلاهی نیست
گذشتن از سر دنیا ز افسرم پیداست
به حلم دوست دلیل است خواب غفلت من
بهم نخوردن دریا ز لنگرم پیداست
اگر چه بحر گرانمایه است دایه من
همان غبار یتیمی ز گوهرم پیداست
ز کاسه سر منصور باده می نوشم
عیار حوصله من ز ساغرم پیداست
ز گرد خوان فلک زله ای که من بستم
چو ماه عید ز پهلوی لاغرم پیداست
نهان چگونه کنم فیض کنج عزلت را؟
که فتح باب ز نگشودن درم پیداست
ستاره سوخته ای همچو من ندارد عشق
که روز روشن از افلاک اخترم پیداست
توان ز گریه من یافت درد من صائب
شکوه بحر ز سیمای گوهرم پیداست