چو خط ز عارض آن فتنه جهان برخاست
ز سبزه موی بر اندام گلستان برخاست
در این شعر، شاعر به توصیف احساسات عمیق خود نسبت به یک عشق از دست رفته میپردازد. او با استفاده از تصاویری زیبا و نمادین، به عواطف خود اشاره میکند و ابراز میکند که چگونه زیبایی معشوقش بر دنیا تأثیر گذاشته است. شاعر از درد و ناراحتی خود ناشی از این عشق بیثمر میگوید و به ناله بلبل و خاموشی سبزهها اشاره میکند که نشاندهنده غم و اندوه اوست. او همچنین به ناتوانی انسان در تغییر سرنوشت و تأثیرات فضایی اشاره دارد و در نهایت به تقدیر الهی و بیتفاوتی مردم نسبت به مشکلات اشاره میکند. این شعر، غم و درد ناشی از تعهد و عشق را عمیقاً به تصویر میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چو خط ز عارض آن فتنه جهان برخاست
ز سبزه موی بر اندام گلستان برخاست
بنفشه از دل آتش برون نیامده است
چسان ز روی تو این عنبرین دخان برخاست؟
چنان در آتش بیطاقتی فشردم پای
که از سپند به تحسین من فغان برخاست
کدام راه زد این مطرب سبک مضراب؟
که هوش از سر من آستین فشان برخاست
زبان ناله بلبل چو غنچه پیچیده است
در آن چمن که مرا بند از زبان برخاست
چنان خمش به گریبان خاک سر بردم
که سبزه ام ز سر خاک بی زبان برخاست
به خاک راهگذار می توان برابر شد
به دستگیری مردم نمی توان برخاست
دلیل حفظ الهی است غفلت مردم
که ترس از دل این گله، از شبان برخاست
ز بازی فلک آگه نیم، همین دانم
که از کنار بساطش نمی توان برخاست
هما ز سایه من طبل می خورد صائب
ز بس صدای شکستم ز استخوان برخاست