غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۶۴۵

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

که این نمک ز تبسم در آتشم انداخت؟

که شور در دل و جان مشوشم انداخت

۲

چو تیر راست، گریزان ز کجروی بودم

فلک چرا چو کمان در کشاکشم انداخت؟

۳

خبر نداشت که آتش مراست آب حیات

کسی که همچو سمندر در آتشم انداخت

۴

بهشت نقد ترا باد روزی ای ساقی

که بیخودی به عجب عالم خوشم انداخت!

۵

عطیه ای است سزاوار قهر یار شدن

چه شد که از نظر لطف، مهوشم انداخت؟

۶

ز اشک ساخته، پروانه وار شمع مرا

به آب راند و به دریای آتشم انداخت

۷

شدم ز بند غم آزاد آن زمان صائب

که دل به حلقه آن زلف دلکشم انداخت

بازگشت به سروده‌های صائب