پشت آیینه بود پرده مستوری زشت
زاهد از کعبه همان به که نیاید به کنشت
این شعر به نوعی بازتابی از اندوه و زیبایی در عشق و زندگی است. شاعر به نقد زاهدان میپردازد که از کعبه دورند و به مادیات میپردازند. او با اشاره به سختیها و چرخشهای زندگی، نشاندهنده ناامیدی و یأس است. عشق را به کشاورز گمنامی تشبیه میکند که بدون آتشزدن به امید، نمیتواند زراعت کند. در نهایت، شاعر بیان میکند که زیبایی عشق و غزل، طبیعی و بیتکلف است و میتواند با اشعار بزرگانی چون خواجه رقابت کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
پشت آیینه بود پرده مستوری زشت
زاهد از کعبه همان به که نیاید به کنشت
اختر ما ز سیه روزی طالع داغ است
دیده شور خورد خون جگر از رخ زشت
عشق تردست تو دهقان غریبی است که تخم
تا نشد سوخته، در مزرع امید نکشت
چند از چرخ بلا زاید و بردارد خاک؟
تا کی این حامله فتنه بود بر سر خشت؟
هر که قالب تهی از جلوه قد تو کند
راست چون سرو برندش به خیابان بهشت
آن که بر خرمن ما سوختگان آتش زد
دانه خال تو بر آتش یاقوت برشت
مهر برداشت ز لب، صبح قیامت خندید
پرده افکند ز رخ، در پس در ماند بهشت
بی تکلف، غزل صائب شیرین سخن است
غزلی را که توان با غزل خواجه نوشت