اگر آیینه دل نور و صفایی می داشت
در نظر چهره خورشید لقایی می داشت
این شعر به تفکر و تأمل درباره حقیقت و زیبایی میپردازد. شاعر به ایدهای میاندیشد که اگر دل انسان، نور و صفا داشت، زیباییهای بیشتری را میتوانست درک کند. او به تناقضها و کمبودهای زندگی اشاره میکند: اگر دل عاشق بویی از وفا داشت، عشق واقعی و شور و حال بیشتری وجود داشت. شاعر ناامیدی و بیوفایی را در روابط انسانی بررسی میکند و حسرت میخورد که عمر گرانبهایش بیثمر میگذرد. در نهایت، بیان میکند که اگر دل انسانی راهی به حقیقت پیدا میکرد، دیگر در قفسی از جسم محبوس نمیشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
اگر آیینه دل نور و صفایی می داشت
در نظر چهره خورشید لقایی می داشت
خرج آب و گل تعمیر نمی شد هرگز
برگ کاه من اگر کاهربایی می داشت
دست در دامن خورشید نمی زد شبنم
گل این باغ اگر بوی وفایی می داشت
بر سر کوی تو غوغای قیامت می بود
گر شکست دل عشاق صدایی می داشت
می گذشت از دل من راست کجا ناوک او
استخوان من اگر بخت همایی می داشت
به جفا دل ز تو شد قانع و دشمنکام است
آه اگر از تو تمنای وفایی می داشت
بیخبر می گذرد عمر گرامی افسوس
کاش این قافله آواز درایی می داشت
دل نهاد قفس جسم نمی شد صائب
دل سرگشته اگر راه به جایی می داشت